دل پريشان چهره اي رسوا نشانم كرده است
زخم دل را ديده وخود را نشانم كرده است
گوشه ي چشمي كه دردامش نشسته دامنم
سال ها ازپشت دل زيبانشانم كرده است
زدبه نامم چاله ي محراب را بااسم خود.
زدبه نامم چاله ي محراب را .بااسم خود،
درحريم كعب او بالا نشانم كرده است
اين همان داغي...
اين همان داغي كه درصبرآفريدن نازل است
آيه اي ازآتش طه نشانم كرده است
بي نشان دردي كه بر تيغ و ترنج دفترم
مي چكد دست جدا غوغا نشانم كرده است
بال دستي ،
بال دستي كه دراوجش قلم درتنگناست
اضطراب يك جهان معنا نشانم كرده است
تيري دوباره فال به بالم گرفته است
درغربت شكستن اين گوشه ي غريب
زخمي نشسته بال به بالم گرفته است
باز اين هميشه قصه ي من دم گرفته باز
چنگي گرفته بال به بالم گرفته است
اين لحظه ي كرانه ي پرواز غمزده است
بغض غريب چال به بالم گرفته است
باصدهزارشوق پريدن به سمت تو
تيري شب وصال به بالم گرفته است
بايد بروم چشم كسي نازغم است
دروسعت من قسمت آهورقم است
هرچندكه گل به خاك گلدان پيوست
ازغربت من هرچه نگوييد كم است
اين مردكه زير قدمش بال زديد
بي طاقت صدفوج پر بي حرم است
اززهرنگفتيدكه كابوس شما
تعبير من و غمزه ي شوخ صنم است
بارفتن من باز كسي مي ماند
ازجان شما تاحرمش يك قدم است
غريب تازه مي رسم به حرمت غريب خود
به پيله ام نگاه كن، به وسعت غريب خود
كه دل صبور كرده ام به ميله هاي اين نفس
تمام كن شب مرا به رخصت غريب خود
چقدرراه مرده ام به پهنه ي جداييت
چقدرديرمي رسي به تربت غريب خود
براي گريه هاي من توخلوت شبانه اي
نشسته اي به اشك من به صورت غريب خود
به تنگه ي اميد من تووعده ي جراحتي
نشان بده به پيله ام جراحت غريب خود
اين همه دست خدا تشنه لب يك عباس آتشي سرخ كه بر خرمن تو مي ماند
مي زندموج نگاهت عطش رود است و دست پرآب كه بردامن تو مي ماند
مي برد بانفسش باد دل غوغا را يوسفي چاك به پيراهن تو مي ماند
تشنه اي منتظر ست آب رسدبادستت بردلش زخم اخا گفتن تو مي ماند
تاابدگرم نشسته قمري درچشمم هرشبم ماه غم و تن تن تو مي ماند
سرازير بودي وسرريز.لبالب ازهرقدمت مي ريختي .جوشيدني زمزمه ات مي كرد ،گريزي پناهت مي داد،پريشاني ات رنگ گونه هاي مريم بود.
نزولت را دوان دوان مي بردي براي زني آغوش گشوده به دامنه ات كه نسيم يم آوردي و عطر آسمانهاي آبي.
ستاره باران بودي غرق شبي جاري در چشمانت .
مذاب بودي ،راه گرفته به سمت عمقي يخ زده .
فوران شده بودي ، به اوجي بي ماجرا ،ساكت.
ازاين منظر صداي بال مي دادي ،نگيني حلقه شونده .
ازاين منظر صداي باران بودي بر خشم دانه هاي شن،درنفس تب آلود كوير.
ازاين منظر خودش بودي ،سكوتي با خود شكسته ،جنوني نازل شونده .
ازاين منظر خودت بودي ،به جامه درپيچيده،تن تنور شده.
ازاين منظر ...
ازاين منظر...
هجوم بال فرشته آرام مي گرفت.